تبلیغات
خانومی - سکوت...
تاریخ : جمعه 25 مرداد 1392 | ساعت 20 و 29 دقیقه و 08 ثانیه | نویسنده : قلم نگار لحظه ها

سکوت...
- چقدر فرق کرده ای !
- خب همه چی فرق کرده. منم مثل همه چیز.
- تو کوچیک شدی ، یا دنیا بزرگ شده ؟
- دنیا تا همیشه، همین دنیاست. ریگ همین ریگه. حجم، همین حجمه.
- اما سبز، دیگه سبز نیست. آبی ، آبی نیست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. یادت هست... گفتی رنگ، واسه چشمها درست شده نه برای دل. خودت گفتی به چشمهات اعتماد نمیکنی.
- آره، یادمه. ولی میدونی چیه ؟ یه چیزایی، منو داره میترسونه. هرچی بیشتر میفهمم، بیشتر میترسم.
- خب، طبیعیه. تو داری توی مسیری راه میری که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسی رو پیدا نمیکنی که راه درست رو نشونت بده. همه میگن راه درست همینیه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردی و هی داری میری جلوتر. میدونم. مبهمه. این ترسناکه.
- ترسناکتر وقتیه که تو حرف نمیزنی. از سکوتت میترسم.
- اما خودت گفتی، برای این دلتنگی همیشگی، پاداشی جز سکوت نیست.
- برای این بود که چیز دیگه ای نداشم. دستام خالی بود.
- مثل اینکه حواست نیست ها. تو بهترین چیزی رو که داشتی به من دادی.
- نمیدونم. به خدا نمیدونم. اصلا ... اصلا برای چی اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردی دلت داره کوچیک میشه. یادت باشه، تا ریگ همون ریگه، منم همون دلم. از ریگ و از خاک و از سردی خاک نترس. قوی باش ! پاتو محکم بزار روش. همه این ریگها از نسل تو هستن. باهاشون غریبی ؟
- نه . ازشون نمیترسم . باهاشون رفیقم. چون قراره بیشتر عمرم رو باهاشون زندگی کنم. اون موقع، من میشم تو . اونوقت میفهمم که چقدر کوچیک بودی یا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس میگیری.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت
همه جا ساکت شد. من ماندم و سکوت.
باز هم دنیایی سوال بی جواب.
خسته شدم. فقط راضیم به اینکه هنوز دارم راه میروم و باکی ندارم.
چراغ نفتی کهنه که ارثیه خاندان ناشناخته ام هست، با من است و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز هم که هنور است ادامه دارد.
مقصدم، شاید، اول راهی باشد. یک راه درست.
کاش راه درست ، همین باشد.
بالاخره روزی میفهمم ... یک روز، یک شب.
آری ...
پیدایش می کنم ...
پی اش ...




طبقه بندی: دفتر دوازدهم ........................ (1392)،

  • قیمت دلار بازار آزاد
  • فروش بک لینک انبوه
  • ضایعات